تبليغاتX
آستانه
آستانه‌ای برای انجمن داستان نویسی کازرون

ســلام دوسـتـان ؛

 

این بار داستانی را از خانم « شهین چوپـانی» از اعضاء پـر کار و قدیمی انجمن را می‌گذاریم .

 خانم چوپانی مادر گرامی «نوشین حسینی‌نژاد» و «نازنین حسینی نژاد» دو نـازنینی است کــه

در پست های قبلی معرفی شدند .

خانم «چوپانی» خانه‌دار هستند با این وجود بسیار پر مطالعه و آگاه از مسائل داستان نویسی

و نـقـد پذیرند ، بعضی از داستانـهای ایشان درنشریات محلی کازرون چاپ و مورد توجه خوانندگان بوده است .

در انتخاب سوژه و حتی نام شخصیت ها دقت و توجه بسیار دارند . قضاوت را به عهده‌ی شما عزیزان می‌گذارم .

لطفاً نـقـد و نظـر را فراموش نکـنیـد .

                                                                                                        با سپاس

                                                                                         سید محمد غلی آل مجتبی

 

 

شهین   چوپانی    

 

« انگل‌های مدینه‌ی فاضله »

.

 سلام خانم جان ! دوباره که روی چهره‌تون یه عالمه خاک و خُل نشسته ؛ خدا منو بکُُشه ، الآنه برقش می‌اندازم ، چیه دوباره این‌جوری بـهم زُل نزن ، می‌دونم که باید غلط بکنم و لال‌مونی بگیرم ولی خانم جان ! تـرا به هر که ،  توی دنیا قبولش داشته‌اید قسمتان می‌دم ! نزارید آه‌تان کفتر زبان‌بسته رو کلّه‌پـا کنه ، طفلکی که تقصیری نداره ، باور کنید ؛ الآن که سه شبانه روزه که خلایق نعش آقا رو زیر لحد چپوندن ولی مرغک هنوز ناخوش احواله و بغ بغو نکرده ، نه آبی ، نه دونه‌ای ، نه اجابت مزاجی . مگه نه همیشه خودتون می‌گفتین :

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:55  توسط آستانه  | 

بار دیگر با "محسن پور مظفر"

این بار از زبان خودش بشنویم :

محسن پورمظفر / کازرون / متولد 1365 / دانشجوی رشته مدیریت دولتی دانشگاه آزاد واحد کازرون

 

نوشتن داستان را از سال 1383 با حضور در انجمن داستان آغاز کرده ام / داستان، که روایت را در ذهنم زنده می کند و ننه شهرزاد را ، با اینکه نمی دانم چقدر به روایت وفادار بوده ام / داستان محل آفرینش مکان ها و مردمانی است که می توانستند باشند / عیش مدام، تاکید می کنم که قبل از هر چیز خواننده‌ی خوبی هستم و می خواهم که خواننده خوبی باشم زیرا من در عمل خواندن آفرینشی دوباره را با متن شکل میدهم / داستان از نظر من چیزی ست ورای تمام ایسم ها و مکتب ها / تنش است / سیر آزادی است همانطور که هگل در "دیالکتیک خدایگان و بنده" می گوید / داستان سفر است / جستجوگری است/ از ابتدا که "دن کیشوت" و "سانجو پانزا" به راه افتادند و باور کنید آنها آسیابهای بادی اند، "بوئندیاها" که در کار کشف رازهای جهان اند و در انتها هر آنچه خوانده می شود اتفاق می افتد / تمام پرسشهای "ایوان کارامازوف" / چرا باید باز خرید؟ / و ما همه "کارامازوف" هستیم / شهوت و معصومیت با هم در خونمان هست/ و... "ولادیمیر" و "استراگون" که در صحنه ی خالی روزگار در انتظار "گودو" تنها مانده اند / ـ برویم خودمان را دار بزنیم ـ برویم ـ برویم / در این شهرهای بابلی که هر پنجره زبانی برای خویش دارد / داستان / لذت متن ...

باید زودتر تمامش کنم، داستان از اینها همه بیشتر است / زندگی است با تمام ملالت های و شادی هایش... 

 

و اصطلاحن آکادمیک، داستان ساختاری در کل که شخصیت ها در آن رشد می کنند، ایده ها جان گرفته و پرورانده می شوند... با اینحال محتوا خود به فرم می رسد و داستان را شکل می دهد... داستان های خوب از نویسنده‌ی خود باهوشترند... و رمان که جمعیت دنیا را زیاد می کند...

.

دیگر فعالیت ها... در حال حاضر مشغول گذراندن دوره ی مبانی کارگردانی و دوره ی فیلم نامه نویسی زیر نظر خانه جوان سینما هستم...

 

مقام اول کنگره­ی استانی نارنج / جهرم زمستان 1386

 

و تمام ِ جهان را يك زبان و يك لغت بود... / تورات؛ سفر پيدايش؛ باب يازدهم

" بي چهره­گي"

« ...صداي دور شدن آخرين هواپيما به گوش مي­رسد و هنوز گرد و خاك انفجار آخرين بمب­ها فرو ننشسته است. همزمان كه مي­خواهي تكاني به خودت بدهي، صورتت را هم از روي زمين بلند مي­كني و لرزش عمومي بدنت كه با لباس­هايت در حال تجربه كردن سائيدگي­اند و قلوه سنگ­هايي كه آنقدر خودشان را در پوستت فرو مي­كنند تا لابد  گاهي وقت­ها خود را جزيي از تو حساب كنند و يا اين تويي كه آن­ها را...؛ سر ِ پا ايستاده­اي و صورتت كه آغشته به خون و خاك كف زمين است به تو بي چهره­گي ِ فردي با ماسك سرخ رنگي را داده است. احساس سنگيني بيش از حدي در حال آزار دادنت است و ناشناس بودن عجيبي كه نه تنها تو را نسبت به اطراف بيگانه كرده است، بلكه دور و برت نيز نسبت به صورت بي چهره­ي تو چنين حسي را دارند. و همين باعث مي­شود كه نيازي نبينم برايت اسمي بگذارم. چرا كه تنها با اشاره­اي به هريك از كلمات اين متن مي­توانم تو را مورد خطاب قرار دهم ـ همه مي­توانند ـ . اين چيزي است كه من برايت ساخته­ام، بي­چهره­گي­اي كه به تو داده­ام و ناخودآگاه دنبال صورتي چهره­دار مي­گردي تا خود را در قالب آن توصيف كني و اندكي ملموس براي خواننده­اي كه تو با بدني شبح­وار و صورتي بي­چهره در ذهن تصور كرده است.

كافي است كمي سر بچرخاني تا در سنگيني فراگير ظهر دلگيري كه همه جا را غرق خود كرده است شهر را ببيني كه خاموش از هر صدايي است و تنها ساختمان­هاي كم و بيش به جاي مانده در آن برج بلندي در مركز شهر است كه سر به آسمان گذاشته و بر روي سنگ­هاي تشكيل دهنده اش كلمات حك شده اند. و كلمات چنان يك دست هستند انگار برج و ساكناش داراي يك زبان و يك لغت هستند. همراه با چند        آسياب بادي كه وسوسه­ام مي كنند تا دن كيشوت وار به سويشان بتازم... و كندي كسل كننده­شان تو را به وحشت انداخته است كه نكند آن­ها هم انسان­هايي باشند كه نه تنها چهره­شان را از دست داده­اند، بلكه به شكل چنين آسياب­هايي مسخ شده­اند. در كوچه­ها و خيابان­هاي شهر كه قدم مي­زني بي­چهرگي همه­ي افراد شهر را مبتلا به خود كرده است.

گاوها و اسب­هايي كه پاره پاره شده­اند، هر تكه­شان جايي افتاده است و آرزوي رستاخيز را در سر    مي­پرورانند. آدم­هايي كه بي لب­اند ولي در عين حال مي­تواني فرياد را در عضلات صورتشان تشخيص بدهي. همه روي زمين افتاده­اند. انگار مدت­ها پيش اينجا قربانگاهي بوده است. يا جُلجَتايي دوباره برپا شده است و آن­ها را نه بر روي صليب، كه بر روي زمين به چارميخ كشيده­اند و اينجاست كه بيشتر نمايان    مي­شود اصلن فرقي نمي­كند كه صليب چوبي باشد يا شني، يا اينكه صليبي باشد يا نباشد؛ بلكه مهم چشمان بهت­زده و غمناكي­اند كه دارند براي دژخيمشان طلب آمرزش مي­كنند و... «پدرجان، آنان را ببخشاي زيرا نمي­دانند چه مي­كنند». چشماني كه كسي پوست صورتشان را با وحشيگري هرچه تمام­تر كنده است. صورت­هاي بي­چهره و بي­لب همه در بهت چيزي فرو رفته­اند.

اينجا مي­نويسم كه تو را وقتي سرگرم توصيف و نوشتن كلمات بر روي كاغذ بوده­ام گم كرده­ام و حالا دستم را روي تك تك كلمات مي­گذارم تا تو جايي را در بين آن­ها پيدا كنم. و وقتي به اولين باري كه كلمه­ي «چهره» را روي كاغذ نوشته­ام، مي­رسم. تو را مي­بينم كه بالاي سر چهره­اي بي­لب كه هنوز كاملن چهره­اش را از دست نداده است ايستاده­اي. چهره­ي بي لب كمي آشنا مي­زند، با چشم دنبال لب­هايش مي­گردي و بر كف زمين محو شدن تدريجي لب­ها را مي بيني. نمي­داني اين محو شدن تدريجي لب­ها به خاطر ساختن آن برج بلند مركز شهر است يا از سر خفه شدن فرياد در عضلات صورت و يا شايد قرار است كلمات فقط از طريق دست­ها بر روي صفحات كاغذ يا ديوارها نوشته شوند و اصوات... اصوات... اصوات... ـ اين اصوات بودند كه مرا كشتندـ و برايت مي­نويسم: «اصوات محو شوند.» اينجا چه كسي بايد لال شود؛ من، تو، يا خواننده؟ و حال، خيسي و نمناكي مداومي كه دهانت پر از طعم آن شده است ـ دهانم پر از دهان توست ـ و تو حس تبديل شدن به سكوتي خفه شده در خود را داري.

به تو نگاه مي­كنم كه دارد چهره­اي در صورتت ترسيم مي­شود. لابد اين منم كه دارم چهره­ي واقعي خودم را باز مي يابم، يا شايد خواننده باشد كه تصميم به ترسيم چهره­اش در صورت تو گرفته است. حال كه در صورت تراش­خورده­ات، دو خط ِ مواج بر پيشاني، چهارخط مورب بر كناره­ي لب­ها و خط­هاي سيال ِ
بي­شماري كه پيدا و ناپيدا مي­شوند، تو را به ياد خودم مي­اندازد
. نگاهت به حروف ناشناس اطرافت كه در حال از هم پاشيدن و شكل گيري ِ دوباره­اند، خيره مانده است. كسي دارد اينجا را ـ نه داستان را ـ اينجا را ويران مي­كند و از ابتدا مي­سازد. به هم مي­ريزد و شكل مي­دهد. حروف دوده­اي رنگ دارند از زمين بلند مي­شوند، رشد مي كنند و «اين عذابي دردناك است زماني كه دودي مداوم احاطه­تان مي­كند» و يا نكند همان در آغاز كه هيچ نبود و كلمه بود، دنيا چنين شكل گرفته باشد...  چ ت ا ل گ ب  م ش س ق ف ع ص ح ض ه غ ك خ ث  ي ب ن  و ذ ر ز ط ظ ژ پ؛ درست مثل زماني كه بي­وزني حاكم باشد. كلمات دارند شكل      مي­گيرند. حروف دارند به سمت يكديگر مي­روند. به هم مي­چسبند و آنقدر جايشان را با هم عوض مي­كنند تا كلمه­اي شكل بگيرد ـ اينجا زهدان ِ زبان است، اينجا تباي است و ما هر كدام چون اديپ... ـ . كلمه مثل وقتي كه روي كاغذي آب بريزي در حال حل شدن در خودش است و رنگش از سياه در حال نزديك شدن به سرخ است ـ اين بماند كه من گاهي وقت­ها سياه را سرخ مي­بينم ـ كلمات دارند به هر رنگي در مي­آيند و بعضي هم بي­رنگ مي­شوند، محو مي­شوند، بخار مي­شوند و لابد همراه با اولين باران شروع به باريدن  مي­كنند.

قبل از اينكه در بين اين كلمات اسمي تازه براي خود دست و پا كني يا تغيير ماهيت بدهي و به شكل آسياب­هاي بادي و يا هر چيز ِ ديگري كه خواننده­ات اراده كند مسخ شوي ـ آري مسخ، كه انسان يكسر گرگوار سامساست، و ما هر روزه در تلاش براي بالا رفتن از ميز‌ ِ ميان ِ پذيرايي، روي خودمان خراب   مي­شويم ـ ؛ قبل از اينكه در هزاران هزار كلمه­اي كه در حال ساختن دنيايي ديگر هستند و برزخ داستان تو را تشكيل مي­دهند، غرق شوي؛ بايد بروي. ـ كه من مي­دانم تو خوانده مي شوي، خواننده، تو چطور؟ ـ  نمي­دانم همين جا روي تمام «تو»ها خط بكشم، محوت كنم، از بينت ببرم... نه، نمي­توانم... «نه، مگوييد /  مگوييد به تماشايش بنشينم / كه من ندارم دل فواره­ي جوشاني را ديدن / كه كنون اندك اندك مي­نشيند از پاي / و توانايي ِ پروازش اندك اندك مي گريزد از تن...» دنيا چقدر بايد عوض شده باشد. مغزم به خارش افتاده است، مي­خواهم با چيزي جمجمه ام را بشكافم و...

چشم­هايم را روي هم مي­گذارم و حداقل به اين اميد كه شايد زندگي در مابقيِ دنيا ادامه داشته باشد دست مي­گذارم روي پلك­هايت و پلك­­هايت با فرمانبري تمام روي قرنيه ي چشمانم را مي­پوشانند. داري در اعماق وجودت يك احساس ِ نوعي گسيختگي مي كني، نوعي غياب، بگذار اين دنياي بيمار، اين جهنمي كه در شقيقه­هايمان مخفي است بماند براي ذهن خواننده­مان...»

و خواننده؛ ما در هزارتوهاي مغزت رسولي را سرگردان كرده­ايم كه چون بتواني متن را عريان كني تو را به جهنم پنهان در شقيقه­هايمان بشارت مي­دهد، و ما تو را هم­ مرتبه با ديگر كلمات ِ حافظه­مان قرار   مي­دهيم... خواننده­ي خوب باش، نه خواننده­ي بد ـ افسانه­ي خوب شو، نه افسانه­ي بد ـ .

كلمه­ي صورتت را از روي كلمه­ي زمين بلند مي­كني و كلمه­ي چشمانت را به تندي به هم مي­زني تا به كلمه­ي نور متغير اطراف كه به خاطر ِ پنهان شدن كلمه­ي خورشيد در پشت كلمه ي دوده­ها است عادت كني. به ياد داري كه كلمه­ي دهانت طعم كلمه­ي خاك نمناكي را مزه كرد و سپس، از دست دادن كلمه­ي لب­هايت. به سمت كلمه­ي پنجره مي­روي. كلمه­ي شهر را هيجاني ناشناخته فرا گرفته است. تو در آستانه ي كلمه­ي پنجره ايستاده­اي و داري نزديك شدن موج كلمات هواپيماها را تماشا مي­كني كه مانند پرنده­ي گولو كه در هوا  تخم­هاي مكعبي مي­گذارد به اين اميد تخم­هايش در جاي سالمي فرود آيند و نشكنند، كلمه ي بمب­هايشان را با اين اميد به پايين مي­فرستند كه بر سر پر جمعيت­ترين مكان­ها فرود آيد. كلمه­ي شهر غرق در كلمه­ي   ماهي­هاي مرده­اي شده است كه جريان كلمه­ي آب ِ نسبتن تندي در حال پخش آن­ها در كلمه­ي شهر است. ناخودآگاه براي ساختن كلمه­ي فرياد تلاش مي­كني و بي­آنكه صدايي از كلمه­ي خودت به كلمه­ي گوشت برسد، تنها كشيده و منقبض شدن عضلات كلمه­ي صورتت را حس مي­كني.

جملات همه چيز را به دنبال مي­كشند، توقف صف بلند كلمات ممكن نيست، و تو كلمه­اي هستي در بين گرداب كلماتي كه دارند كلمه ي داستان را فرو مي­كشند. نمي­داني كه چرا كلمات صورت من دارند آرزو   مي­كنند كه بر چهره­ات كلمه­اي به جز مرگ نقش ببندد و اگر چنين شد ناچارم دوباره تو را با كلمات ديگري بسازم و دوباره در اتاقي نمناك روبروي خودم بنشانمت و هر بار تكرار مكرراتي كه... نمي­داني چرا       مي­خواهي آرزو كني كه جسمت ذوب شود، مثل جوي جاري شود و برود، يا مثل بخار از پنجره بيرون بزند؛ لابد از سر رواني آب موجود در سطح شهر است كه نتيجه­ي اولين بارِش است. اما... با تمام وجود داري سنگيني بودنت را حس مي­كني، سنگيني زنجير شدنت به كلمات و زمين و عادات و خاطراتت را؛ اين من ِ «داناي كل» كه مي­داند چه دارد مي­گذرد و سكوت اختيار كرده است.

و صداي رعد مانندي كه هر دويمان را به خود مي آورد: «به پيش، حمله...، حمله به آسياب­هاي بادي...».

 

و چون قصه به اينجا رسيد شهرزاد لب از سخن فرو بست، من در سياهچاله­ي روايت لغزيد، داستان از خرابه­هاي برج ِ بابل سر برآورد و اين­بار كسي نبود تا به اذن او براي تشويش زبان مردمان و پراكندن ِ  آن­ها داستان- برجي فرو ريخته شود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:27  توسط آستانه  | 

فاطمه عباس پور

"فاطمه عباس پور" شاخص ترين عضو انجمن داستان شهرستان كازرون است.از ايشان  پيش از اين نيز در وبلاگ نام برده شد و داستانشان را خوانديد(کلیک کنید). موفقيت هاي ايشان كه اميدواريم همچنان ادامه داشته باشد، علاوه بر مواردي كه در گذشته گفته شد و از آن زمان تاكنون، برگزيده ي كنگره ي سراسري رها در زمينه ي داستان و مقام دوم جشنواره سراسري دانشجويان پيام نور است با داستان "براي فردا" كه اين بار مي خوانيد. براي ايشان آرزوي موفقيت و پيشرفت داريم و در انتظار نقدها و نظرات ارزشمند شما هستيم.سربلند باشيد.

                                                                          شهرام مدبري

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:15  توسط آستانه  | 

نوشین و نازنین حسینی نژاد

یک انجمن بدون شک از افرادی با سنین مختلف و سبک و سیاق خاص تشکیل شده که در کنار هم و تحت تأثر جمع موجود پیش می روند.در این جمع گاهی با افرادی با سن و سال کم روبرو می شویم که نمی توان گفت ارزش و اهمیت کارشان کمتر دیگران است حتا از جهاتی می توان گفت بیشتر قابل توجه و اعتنا هستند.

نوشین و نازنین حسینی نژاد کم سال ترین اعضای انجمن شعر و داستان کازرون هستند که البته در کنار مادرشان خانم چوپانی حدود یک سال است که یکی از دغدغه های دنیای به ظاهر کوچک اما بزرگشان نوشتن داستان است.دنیایی که هنوز به خیلی از تاریکی ها آلوده نشده.و در این مدت کارهای خوب و قابل توجهی را  ارایه کرده اند. 


                                                             

                                                            نوشین  حسینی نژاد       12ساله

 مقصر اسم من بود


 

 

   نازنین حسینی نژاد   11 ساله

شب بیاد ماندنی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:10  توسط آستانه  | 

سید حامد موسوی

 

نمی خواهم بگویم که بی مانند هستند،نمی خواهم چیزی بیش از آنچه هستند به آنها نسبت بدهم و یا هر تعریف و تمجید مرسوم در جامعه مان را شامل حالشان کنم.اما همه را که برای موجودیت و وجود این جمع وقت می گذارند و با همه ی مشکلاتی که گریبانگیر هر کس ممکن است باشد و ناراستی های آشنا و نا آشنا و سختی های غیر متعارف،نسبت به باورشان و جمعی که می دانند چه مشکلاتی را از سر گذرانده و بیشتر از آن را پیش رو دارد ،متعهد هستند و این چراغ را روشن نگه می دارند ، دوست دارم و دست تک تک شان را می بوسم.اعضای انجمن شعر و داستان کازرون را می گویم.

 

سید حامد موسوی ،دانشجوی حقوق،علاوه بر حضور فعالش در انجمن داستان نویسی کازرون  در کانون فرهنگی و انجمن داستان نویسی دانشگاه نیز حضوری موثر دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:3  توسط آستانه  | 

بهنام دهقانی

از بهنام دهقانی در بخش شعر انجمن گفتیم و اینکه طراحی قالب "آستانه"  به سعی بهنام در مقابل شماست و بسیاری دیگر.ناگفته این است که بهنام داستان نیز می نویسد،شاید با تلاشی بیش از شعر و با برنامه تر،البته این تلاش و طی مسیری مشخص همزمان هم در شعر او و هم در داستانش دیده می شود.به مینی مالیسم هم نگاهی دارد که دو نمونه از آن خدمت شما ارایه می شود.و تاکید بر این نکته که بهنام از هر گونه نقدی استقبال می کند،پس این خواهش او را بی جواب نگذارید.اگر می بینید عکسی از ایشان در وبلاگ نگذاشته ایم، به این دلیل است که بهنام مدت زیادی است که در دسترس ما نیست و مشغول تحصیل در زابل می باشد.در صورت دریافت عکس از ایشان،بلافاصله درج خواهد شد.شاد باشید و سربلند.

                                                                                                        شهرام مدبری

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:59  توسط آستانه  | 

محمد امین قربانی

هفته ی گذشته شهرستان کازرون سوگوار یکی از فرهیختگان برجسته ی خود بود.استاد منوچهر مظفریان از اساتید و پژوهشگران برجسته ی شهرمان دار فانی را وداع گفت.انجمن شعر و داستان کازرون این ضایعه ی غمبار را به خانواده ی بزرگوار ایشان و همچنین به هموطنان عزیز مخصوصن ، هنرمندان و فرهیختگان شهرمان تسلیت عرض می نماید.و آرزوی تداوم راه متعالی و ارزشمند ایشان را داریم.

 

 

محمدامین قربانی دانشجوی مهندسی کشاورزی(صنایع غذایی)است.وسواس او در نوشتنِ  یک کار خوب و کم ایراد،شاید باعث شده که امین بسیار کم کار باشد.داستان هایش هرچند کم تعداد اما قابل توجه و استوار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:55  توسط آستانه  | 

 محسن پورمظفر

 

با داستانی از محسن پورمظفر به روز می شویم.محسن دانشجوی کارشناسی مدیریت دولتی است و اگر چه مدت زیادی نیست که به نوشتن داستان پرداخته اما به دلیل مطالعه پی گیر و تلاش گسترده ای که در این زمینه داشته راه چند ساله را در مدت کوتاهی طی کرده است.به تازگی با داستانی که خدمتتان ارایه می شود در جشنواره ی «مهر و ماه» نیز مورد تقدیر قرار گرفت.دیگر کارهای ایشان را می توانید در وبلاگشان «زیستن برای بازگفتن» مشاهده فرمایید.با آرزوی پیشرفت روزافزون برای دوست عزیزمان.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:9  توسط آستانه  | 

فاطمه عباسپور

فاطمه  عباسپور متولد 1363 و دانشجوي رشته ي حسابداري ، از اعضاي قديمي و بسيار فعال انجمن داستان است. در مورد داستان هاي ايشان فكر مي كنم نگاهي به سابقه ي شركت ايشان در جشنواره هاي مختلف گوياي همه چيز باشد.     

  1- مقام اول جشنواره كشوري پيام آوران محرم

2- مقام اول جشنواره استاني در نيريز

3-  مقام دوم جشنواره دانشجويي كشور

4- 20 داستان برگزيده ي جشنواره شعر و داستان جوان بندر عباس

 داستان كوتاهي از ايشان را تقديمتان مي كنيم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:22  توسط آستانه  | 

زنده یاد کرامت بیک وردی

شاید بی انصافی باشد اگر نخواهیم از زنده یاد کرامت بیک وردی بعنوان نخستین فردی که از آن در این وبلاگ داستان گذاشته می شود نام ببریم. چرا که ذهنیت ایجاد چنین مکانی با کرامت بیک وردی شکل گرفت.

زنده یاد کرامت ا... بیک وردی متولد شهر قایمیه از توابع کازرون بودند.شاید تنها انجمنی که ایشان در آن حضور مستمر و با تک تک اعضا دوستی صمیمانه و نزدیک داشتند، انجمن شعر و داستان کازرون بود. استعداد و نبوغ ایشان در شعر و مخصوصن داستان و از طرف دیگر وسعت اطلاعات و مطالعه ی ایشان در زمینه های مختلف ادبیات و فلسفه او را بعنوان یک نویسنده ی خوش آتیه در میان اعضای انجمن شناسانده بود .کسب مقام دوم در زمینه ی داستان نویسی در بندر عباس که نخستین حضور ایشان در این گونه رقابت ها بود نیز گواه این مدعا بود. از طرفی افتادگی ، ادب و مهربانی مثال زدنی ایشان نیز اندوه نبودنش را برای اعضای انجمن بسیار سنگین تر نمود.کرامت بیک وردی را پیش از مرگ ناگهانی اش دوست می داشتیم و از دیدنش شاد بودیم و از ندیدنش دلتنگ و اگر چه بیش از یکسال از آن تصادف شوم میگذرد اما هنوز، هر شب شعر ویا هر مراسمی که در کازرون توسط انجمن شعر و داستان برگذار شود بدون نام و یاد کرامت بیک وردی نخواهد بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:16  توسط آستانه  |