|
|
|
|
|
ســلام دوسـتـان ؛
این بار داستانی را از خانم « شهین چوپـانی» از اعضاء پـر کار و قدیمی انجمن را میگذاریم . خانم چوپانی مادر گرامی «نوشین حسینینژاد» و «نازنین حسینی نژاد» دو نـازنینی است کــه در پست های قبلی معرفی شدند . خانم «چوپانی» خانهدار هستند با این وجود بسیار پر مطالعه و آگاه از مسائل داستان نویسی و نـقـد پذیرند ، بعضی از داستانـهای ایشان درنشریات محلی کازرون چاپ و مورد توجه خوانندگان بوده است . در انتخاب سوژه و حتی نام شخصیت ها دقت و توجه بسیار دارند . قضاوت را به عهدهی شما عزیزان میگذارم . لطفاً نـقـد و نظـر را فراموش نکـنیـد . با سپاس سید محمد غلی آل مجتبی
شهین چوپانی
« انگلهای مدینهی فاضله » . سلام خانم جان ! دوباره که روی چهرهتون یه عالمه خاک و خُل نشسته ؛ خدا منو بکُُشه ، الآنه برقش میاندازم ، چیه دوباره اینجوری بـهم زُل نزن ، میدونم که باید غلط بکنم و لالمونی بگیرم ولی خانم جان ! تـرا به هر که ، توی دنیا قبولش داشتهاید قسمتان میدم ! نزارید آهتان کفتر زبانبسته رو کلّهپـا کنه ، طفلکی که تقصیری نداره ، باور کنید ؛ الآن که سه شبانه روزه که خلایق نعش آقا رو زیر لحد چپوندن ولی مرغک هنوز ناخوش احواله و بغ بغو نکرده ، نه آبی ، نه دونهای ، نه اجابت مزاجی . مگه نه همیشه خودتون میگفتین :
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:55 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بار دیگر با "محسن پور مظفر"
این بار از زبان خودش بشنویم : محسن پورمظفر / کازرون / متولد 1365 / دانشجوی رشته مدیریت دولتی دانشگاه آزاد واحد کازرون
نوشتن داستان را از سال 1383 با حضور در انجمن داستان آغاز کرده ام / داستان، که روایت را در ذهنم زنده می کند و ننه شهرزاد را ، با اینکه نمی دانم چقدر به روایت وفادار بوده ام / داستان محل آفرینش مکان ها و مردمانی است که می توانستند باشند / عیش مدام، تاکید می کنم که قبل از هر چیز خوانندهی خوبی هستم و می خواهم که خواننده خوبی باشم زیرا من در عمل خواندن آفرینشی دوباره را با متن شکل میدهم / داستان از نظر من چیزی ست ورای تمام ایسم ها و مکتب ها / تنش است / سیر آزادی است همانطور که هگل در "دیالکتیک خدایگان و بنده" می گوید / داستان سفر است / جستجوگری است/ از ابتدا که "دن کیشوت" و "سانجو پانزا" به راه افتادند و باور کنید آنها آسیابهای بادی اند، "بوئندیاها" که در کار کشف رازهای جهان اند و در انتها هر آنچه خوانده می شود اتفاق می افتد / تمام پرسشهای "ایوان کارامازوف" / چرا باید باز خرید؟ / و ما همه "کارامازوف" هستیم / شهوت و معصومیت با هم در خونمان هست/ و... "ولادیمیر" و "استراگون" که در صحنه ی خالی روزگار در انتظار "گودو" تنها مانده اند / ـ برویم خودمان را دار بزنیم ـ برویم ـ برویم / در این شهرهای بابلی که هر پنجره زبانی برای خویش دارد / داستان / لذت متن ... باید زودتر تمامش کنم، داستان از اینها همه بیشتر است / زندگی است با تمام ملالت های و شادی هایش...
و اصطلاحن آکادمیک، داستان ساختاری در کل که شخصیت ها در آن رشد می کنند، ایده ها جان گرفته و پرورانده می شوند... با اینحال محتوا خود به فرم می رسد و داستان را شکل می دهد... داستان های خوب از نویسندهی خود باهوشترند... و رمان که جمعیت دنیا را زیاد می کند... . دیگر فعالیت ها... در حال حاضر مشغول گذراندن دوره ی مبانی کارگردانی و دوره ی فیلم نامه نویسی زیر نظر خانه جوان سینما هستم...
مقام اول کنگرهی استانی نارنج / جهرم زمستان 1386
و تمام ِ جهان را يك زبان و يك لغت بود... / تورات؛ سفر پيدايش؛ باب يازدهم " بي چهرهگي" « ...صداي دور شدن آخرين هواپيما به گوش ميرسد و هنوز گرد و خاك انفجار آخرين بمبها فرو ننشسته است. همزمان كه ميخواهي تكاني به خودت بدهي، صورتت را هم از روي زمين بلند ميكني و لرزش عمومي بدنت كه با لباسهايت در حال تجربه كردن سائيدگياند و قلوه سنگهايي كه آنقدر خودشان را در پوستت فرو ميكنند تا لابد گاهي وقتها خود را جزيي از تو حساب كنند و يا اين تويي كه آنها را...؛ سر ِ پا ايستادهاي و صورتت كه آغشته به خون و خاك كف زمين است به تو بي چهرهگي ِ فردي با ماسك سرخ رنگي را داده است. احساس سنگيني بيش از حدي در حال آزار دادنت است و ناشناس بودن عجيبي كه نه تنها تو را نسبت به اطراف بيگانه كرده است، بلكه دور و برت نيز نسبت به صورت بي چهرهي تو چنين حسي را دارند. و همين باعث ميشود كه نيازي نبينم برايت اسمي بگذارم. چرا كه تنها با اشارهاي به هريك از كلمات اين متن ميتوانم تو را مورد خطاب قرار دهم ـ همه ميتوانند ـ . اين چيزي است كه من برايت ساختهام، بيچهرهگياي كه به تو دادهام و ناخودآگاه دنبال صورتي چهرهدار ميگردي تا خود را در قالب آن توصيف كني و اندكي ملموس براي خوانندهاي كه تو با بدني شبحوار و صورتي بيچهره در ذهن تصور كرده است. كافي است كمي سر بچرخاني تا در سنگيني فراگير ظهر دلگيري كه همه جا را غرق خود كرده است شهر را ببيني كه خاموش از هر صدايي است و تنها ساختمانهاي كم و بيش به جاي مانده در آن برج بلندي در مركز شهر است كه سر به آسمان گذاشته و بر روي سنگهاي تشكيل دهنده اش كلمات حك شده اند. و كلمات چنان يك دست هستند انگار برج و ساكناش داراي يك زبان و يك لغت هستند. همراه با چند آسياب بادي كه وسوسهام مي كنند تا دن كيشوت وار به سويشان بتازم... و كندي كسل كنندهشان تو را به وحشت انداخته است كه نكند آنها هم انسانهايي باشند كه نه تنها چهرهشان را از دست دادهاند، بلكه به شكل چنين آسيابهايي مسخ شدهاند. در كوچهها و خيابانهاي شهر كه قدم ميزني بيچهرگي همهي افراد شهر را مبتلا به خود كرده است. گاوها و اسبهايي كه پاره پاره شدهاند، هر تكهشان جايي افتاده است و آرزوي رستاخيز را در سر ميپرورانند. آدمهايي كه بي لباند ولي در عين حال ميتواني فرياد را در عضلات صورتشان تشخيص بدهي. همه روي زمين افتادهاند. انگار مدتها پيش اينجا قربانگاهي بوده است. يا جُلجَتايي دوباره برپا شده است و آنها را نه بر روي صليب، كه بر روي زمين به چارميخ كشيدهاند و اينجاست كه بيشتر نمايان ميشود اصلن فرقي نميكند كه صليب چوبي باشد يا شني، يا اينكه صليبي باشد يا نباشد؛ بلكه مهم چشمان بهتزده و غمناكياند كه دارند براي دژخيمشان طلب آمرزش ميكنند و... «پدرجان، آنان را ببخشاي زيرا نميدانند چه ميكنند». چشماني كه كسي پوست صورتشان را با وحشيگري هرچه تمامتر كنده است. صورتهاي بيچهره و بيلب همه در بهت چيزي فرو رفتهاند. اينجا مينويسم كه تو را وقتي سرگرم توصيف و نوشتن كلمات بر روي كاغذ بودهام گم كردهام و حالا دستم را روي تك تك كلمات ميگذارم تا تو جايي را در بين آنها پيدا كنم. و وقتي به اولين باري كه كلمهي «چهره» را روي كاغذ نوشتهام، ميرسم. تو را ميبينم كه بالاي سر چهرهاي بيلب كه هنوز كاملن چهرهاش را از دست نداده است ايستادهاي. چهرهي بي لب كمي آشنا ميزند، با چشم دنبال لبهايش ميگردي و بر كف زمين محو شدن تدريجي لبها را مي بيني. نميداني اين محو شدن تدريجي لبها به خاطر ساختن آن برج بلند مركز شهر است يا از سر خفه شدن فرياد در عضلات صورت و يا شايد قرار است كلمات فقط از طريق دستها بر روي صفحات كاغذ يا ديوارها نوشته شوند و اصوات... اصوات... اصوات... ـ اين اصوات بودند كه مرا كشتندـ و برايت مينويسم: «اصوات محو شوند.» اينجا چه كسي بايد لال شود؛ من، تو، يا خواننده؟ و حال، خيسي و نمناكي مداومي كه دهانت پر از طعم آن شده است ـ دهانم پر از دهان توست ـ و تو حس تبديل شدن به سكوتي خفه شده در خود را داري. به تو نگاه ميكنم كه دارد چهرهاي در صورتت ترسيم ميشود. لابد اين منم كه دارم چهرهي واقعي خودم را باز مي يابم، يا شايد خواننده باشد كه تصميم به ترسيم چهرهاش در صورت تو گرفته است. حال كه در صورت تراشخوردهات، دو خط ِ مواج بر پيشاني، چهارخط مورب بر كنارهي لبها و خطهاي سيال ِ قبل از اينكه در بين اين كلمات اسمي تازه براي خود دست و پا كني يا تغيير ماهيت بدهي و به شكل آسيابهاي بادي و يا هر چيز ِ ديگري كه خوانندهات اراده كند مسخ شوي ـ آري مسخ، كه انسان يكسر گرگوار سامساست، و ما هر روزه در تلاش براي بالا رفتن از ميز ِ ميان ِ پذيرايي، روي خودمان خراب ميشويم ـ ؛ قبل از اينكه در هزاران هزار كلمهاي كه در حال ساختن دنيايي ديگر هستند و برزخ داستان تو را تشكيل ميدهند، غرق شوي؛ بايد بروي. ـ كه من ميدانم تو خوانده مي شوي، خواننده، تو چطور؟ ـ نميدانم همين جا روي تمام «تو»ها خط بكشم، محوت كنم، از بينت ببرم... نه، نميتوانم... «نه، مگوييد / مگوييد به تماشايش بنشينم / كه من ندارم دل فوارهي جوشاني را ديدن / كه كنون اندك اندك مينشيند از پاي / و توانايي ِ پروازش اندك اندك مي گريزد از تن...» دنيا چقدر بايد عوض شده باشد. مغزم به خارش افتاده است، ميخواهم با چيزي جمجمه ام را بشكافم و... چشمهايم را روي هم ميگذارم و حداقل به اين اميد كه شايد زندگي در مابقيِ دنيا ادامه داشته باشد دست ميگذارم روي پلكهايت و پلكهايت با فرمانبري تمام روي قرنيه ي چشمانم را ميپوشانند. داري در اعماق وجودت يك احساس ِ نوعي گسيختگي مي كني، نوعي غياب، بگذار اين دنياي بيمار، اين جهنمي كه در شقيقههايمان مخفي است بماند براي ذهن خوانندهمان...» □ و خواننده؛ ما در هزارتوهاي مغزت رسولي را سرگردان كردهايم كه چون بتواني متن را عريان كني تو را به جهنم پنهان در شقيقههايمان بشارت ميدهد، و ما تو را هم مرتبه با ديگر كلمات ِ حافظهمان قرار ميدهيم... خوانندهي خوب باش، نه خوانندهي بد ـ افسانهي خوب شو، نه افسانهي بد ـ . □ كلمهي صورتت را از روي كلمهي زمين بلند ميكني و كلمهي چشمانت را به تندي به هم ميزني تا به كلمهي نور متغير اطراف كه به خاطر ِ پنهان شدن كلمهي خورشيد در پشت كلمه ي دودهها است عادت كني. به ياد داري كه كلمهي دهانت طعم كلمهي خاك نمناكي را مزه كرد و سپس، از دست دادن كلمهي لبهايت. به سمت كلمهي پنجره ميروي. كلمهي شهر را هيجاني ناشناخته فرا گرفته است. تو در آستانه ي كلمهي پنجره ايستادهاي و داري نزديك شدن موج كلمات هواپيماها را تماشا ميكني كه مانند پرندهي گولو كه در هوا تخمهاي مكعبي ميگذارد به اين اميد تخمهايش در جاي سالمي فرود آيند و نشكنند، كلمه ي بمبهايشان را با اين اميد به پايين ميفرستند كه بر سر پر جمعيتترين مكانها فرود آيد. كلمهي شهر غرق در كلمهي ماهيهاي مردهاي شده است كه جريان كلمهي آب ِ نسبتن تندي در حال پخش آنها در كلمهي شهر است. ناخودآگاه براي ساختن كلمهي فرياد تلاش ميكني و بيآنكه صدايي از كلمهي خودت به كلمهي گوشت برسد، تنها كشيده و منقبض شدن عضلات كلمهي صورتت را حس ميكني. جملات همه چيز را به دنبال ميكشند، توقف صف بلند كلمات ممكن نيست، و تو كلمهاي هستي در بين گرداب كلماتي كه دارند كلمه ي داستان را فرو ميكشند. نميداني كه چرا كلمات صورت من دارند آرزو ميكنند كه بر چهرهات كلمهاي به جز مرگ نقش ببندد و اگر چنين شد ناچارم دوباره تو را با كلمات ديگري بسازم و دوباره در اتاقي نمناك روبروي خودم بنشانمت و هر بار تكرار مكرراتي كه... نميداني چرا ميخواهي آرزو كني كه جسمت ذوب شود، مثل جوي جاري شود و برود، يا مثل بخار از پنجره بيرون بزند؛ لابد از سر رواني آب موجود در سطح شهر است كه نتيجهي اولين بارِش است. اما... با تمام وجود داري سنگيني بودنت را حس ميكني، سنگيني زنجير شدنت به كلمات و زمين و عادات و خاطراتت را؛ اين من ِ «داناي كل» كه ميداند چه دارد ميگذرد و سكوت اختيار كرده است. و صداي رعد مانندي كه هر دويمان را به خود مي آورد: «به پيش، حمله...، حمله به آسيابهاي بادي...». □
و چون قصه به اينجا رسيد شهرزاد لب از سخن فرو بست، من در سياهچالهي روايت لغزيد، داستان از خرابههاي برج ِ بابل سر برآورد و اينبار كسي نبود تا به اذن او براي تشويش زبان مردمان و پراكندن ِ آنها داستان- برجي فرو ريخته شود.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:27 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
"فاطمه عباس پور" شاخص ترين عضو انجمن داستان شهرستان كازرون است.از ايشان پيش از اين نيز در وبلاگ نام برده شد و داستانشان را خوانديد(کلیک کنید). موفقيت هاي ايشان كه اميدواريم همچنان ادامه داشته باشد، علاوه بر مواردي كه در گذشته گفته شد و از آن زمان تاكنون، برگزيده ي كنگره ي سراسري رها در زمينه ي داستان و مقام دوم جشنواره سراسري دانشجويان پيام نور است با داستان "براي فردا" كه اين بار مي خوانيد. براي ايشان آرزوي موفقيت و پيشرفت داريم و در انتظار نقدها و نظرات ارزشمند شما هستيم.سربلند باشيد. شهرام مدبري
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:15 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یک انجمن بدون شک از افرادی با سنین مختلف و سبک و سیاق خاص تشکیل شده که در کنار هم و تحت تأثر جمع موجود پیش می روند.در این جمع گاهی با افرادی با سن و سال کم روبرو می شویم که نمی توان گفت ارزش و اهمیت کارشان کمتر دیگران است حتا از جهاتی می توان گفت بیشتر قابل توجه و اعتنا هستند. نوشین و نازنین حسینی نژاد کم سال ترین اعضای انجمن شعر و داستان کازرون هستند که البته در کنار مادرشان خانم چوپانی حدود یک سال است که یکی از دغدغه های دنیای به ظاهر کوچک اما بزرگشان نوشتن داستان است.دنیایی که هنوز به خیلی از تاریکی ها آلوده نشده.و در این مدت کارهای خوب و قابل توجهی را ارایه کرده اند. نوشین حسینی نژاد 12ساله مقصر اسم من بود
نازنین حسینی نژاد 11 ساله شب بیاد ماندنی
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:10 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی خواهم بگویم که بی مانند هستند،نمی خواهم چیزی بیش از آنچه هستند به آنها نسبت بدهم و یا هر تعریف و تمجید مرسوم در جامعه مان را شامل حالشان کنم.اما همه را که برای موجودیت و وجود این جمع وقت می گذارند و با همه ی مشکلاتی که گریبانگیر هر کس ممکن است باشد و ناراستی های آشنا و نا آشنا و سختی های غیر متعارف،نسبت به باورشان و جمعی که می دانند چه مشکلاتی را از سر گذرانده و بیشتر از آن را پیش رو دارد ،متعهد هستند و این چراغ را روشن نگه می دارند ، دوست دارم و دست تک تک شان را می بوسم.اعضای انجمن شعر و داستان کازرون را می گویم.
سید حامد موسوی ،دانشجوی حقوق،علاوه بر حضور فعالش در انجمن داستان نویسی کازرون در کانون فرهنگی و انجمن داستان نویسی دانشگاه نیز حضوری موثر دارد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 8:3 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بهنام دهقانی
از بهنام دهقانی در بخش شعر انجمن گفتیم و اینکه طراحی قالب "آستانه" به سعی بهنام در مقابل شماست و بسیاری دیگر.ناگفته این است که بهنام داستان نیز می نویسد،شاید با تلاشی بیش از شعر و با برنامه تر،البته این تلاش و طی مسیری مشخص همزمان هم در شعر او و هم در داستانش دیده می شود.به مینی مالیسم هم نگاهی دارد که دو نمونه از آن خدمت شما ارایه می شود.و تاکید بر این نکته که بهنام از هر گونه نقدی استقبال می کند،پس این خواهش او را بی جواب نگذارید.اگر می بینید عکسی از ایشان در وبلاگ نگذاشته ایم، به این دلیل است که بهنام مدت زیادی است که در دسترس ما نیست و مشغول تحصیل در زابل می باشد.در صورت دریافت عکس از ایشان،بلافاصله درج خواهد شد.شاد باشید و سربلند. شهرام مدبری
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:59 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته ی گذشته شهرستان کازرون سوگوار یکی از فرهیختگان برجسته ی خود بود.استاد منوچهر مظفریان از اساتید و پژوهشگران برجسته ی شهرمان دار فانی را وداع گفت.انجمن شعر و داستان کازرون این ضایعه ی غمبار را به خانواده ی بزرگوار ایشان و همچنین به هموطنان عزیز مخصوصن ، هنرمندان و فرهیختگان شهرمان تسلیت عرض می نماید.و آرزوی تداوم راه متعالی و ارزشمند ایشان را داریم.
محمدامین قربانی دانشجوی مهندسی کشاورزی(صنایع غذایی)است.وسواس او در نوشتنِ یک کار خوب و کم ایراد،شاید باعث شده که امین بسیار کم کار باشد.داستان هایش هرچند کم تعداد اما قابل توجه و استوار ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:55 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
با داستانی از محسن پورمظفر به روز می شویم.محسن دانشجوی کارشناسی مدیریت دولتی است و اگر چه مدت زیادی نیست که به نوشتن داستان پرداخته اما به دلیل مطالعه پی گیر و تلاش گسترده ای که در این زمینه داشته راه چند ساله را در مدت کوتاهی طی کرده است.به تازگی با داستانی که خدمتتان ارایه می شود در جشنواره ی «مهر و ماه» نیز مورد تقدیر قرار گرفت.دیگر کارهای ایشان را می توانید در وبلاگشان «زیستن برای بازگفتن» مشاهده فرمایید.با آرزوی پیشرفت روزافزون برای دوست عزیزمان.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:9 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
فاطمه عباسپور
فاطمه عباسپور متولد 1363 و دانشجوي رشته ي حسابداري ، از اعضاي قديمي و بسيار فعال انجمن داستان است. در مورد داستان هاي ايشان فكر مي كنم نگاهي به سابقه ي شركت ايشان در جشنواره هاي مختلف گوياي همه چيز باشد. 1- مقام اول جشنواره كشوري پيام آوران محرم 2- مقام اول جشنواره استاني در نيريز 3- مقام دوم جشنواره دانشجويي كشور 4- 20 داستان برگزيده ي جشنواره شعر و داستان جوان بندر عباس داستان كوتاهي از ايشان را تقديمتان مي كنيم.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 17:22 توسط آستانه
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید بی انصافی باشد اگر نخواهیم از زنده یاد کرامت بیک وردی بعنوان نخستین فردی که از آن در این وبلاگ داستان گذاشته می شود نام ببریم. چرا که ذهنیت ایجاد چنین مکانی با کرامت بیک وردی شکل گرفت. زنده یاد کرامت ا... بیک وردی متولد شهر قایمیه از توابع کازرون بودند.شاید تنها انجمنی که ایشان در آن حضور مستمر و با تک تک اعضا دوستی صمیمانه و نزدیک داشتند، انجمن شعر و داستان کازرون بود. استعداد و نبوغ ایشان در شعر و مخصوصن داستان و از طرف دیگر وسعت اطلاعات و مطالعه ی ایشان در زمینه های مختلف ادبیات و فلسفه او را بعنوان یک نویسنده ی خوش آتیه در میان اعضای انجمن شناسانده بود .کسب مقام دوم در زمینه ی داستان نویسی در بندر عباس که نخستین حضور ایشان در این گونه رقابت ها بود نیز گواه این مدعا بود. از طرفی افتادگی ، ادب و مهربانی مثال زدنی ایشان نیز اندوه نبودنش را برای اعضای انجمن بسیار سنگین تر نمود.کرامت بیک وردی را پیش از مرگ ناگهانی اش دوست می داشتیم و از دیدنش شاد بودیم و از ندیدنش دلتنگ و اگر چه بیش از یکسال از آن تصادف شوم میگذرد اما هنوز، هر شب شعر ویا هر مراسمی که در کازرون توسط انجمن شعر و داستان برگذار شود بدون نام و یاد کرامت بیک وردی نخواهد بود. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:16 توسط آستانه
|
|
||